

آن «جا» که هنرمند میایستد و جهان را تماشا میکند، از دیروز تا همیشه یکی از مهمترین و تاثیرگذارترین، دقایق پروسهی خلق و تولید هنر بوده و هست. همهی آنچه هنرمند میبیند، محصول، جایی است که در آن توقف کرده است.
این مجموعه تلاشی است برای فکر کردن و تامل دربارهی آن «جا» چه در معنای ذهنیاش که نمایانگر جهانبینی هنرمند است و چه در معنای عینیاش که به ناگاه و در لحظه، خودش را همراه اثر بر ما عیان میکند.
کار این مجموعه، دعوت به تصور کردن لحظههایی است که در مقام مخاطب، اغلب خالی از امکانِ حضور ماست.
به هر اثر که نگاه میکنید به مدد تماشای آنچه ثبت شده به جایی که هنرمند در آن ایستاده فکر کنید.
لیلا مهجوری

















فرش قرمز
در این مجموعهی ۲۳ اثر کوچک، به مفهوم نقصهای جسمی و ذهنی انسان پرداخته شده است، نقصهایی که گاهی از بدو تولد همراه فرد هستند و گاهی در طول زندگی، بر اثر حادثه شکل میگیرند.برای سالها، مواجهه با چنین انسانهایی حس ترحم و اندوه ایجاد میکرد. این گونه تصور می شد که آنها از بخشهایی از زندگی که میتوانستند تجربه کنند، محروم ماندهاند. اما گاهی ناآگاهی از برخی رنجها و پیچیدگیهای زندگی، میتواند امکان تجربهی شادی را سادهتر و عمیقتر کند. گاهی شادی برای آنها بسیار نزدیکتر و دستیافتنیتر از چیزی است که ما تصور میکنیم، تا جایی که حتی میتوان به حالشان غبطه خورد. این مواجهه همچنین انسان را متوجه داشتههای خود می کند، چیزهایی که آنقدر عادی و بدیهی به نظر میرسند که اغلب از ارزششان غافل میشویم. شاید آنچه ما «کمبود» مینامیم، همیشه به معنای محرومیت نباشد و آنچه خود را «کامل» میپنداریم، لزوماً به معنای برخورداری از آرامش و رضایت نباشد. یکی از عناصر تکرارشونده در این مجموعه، گوی سبز است که از تجربهی شخصی من با یک مراقبه شکل گرفته است. در این مراقبه، گویی سبز را تصور میکردم که از بخشهای مختلف بدن عبور میکند و دردها، گرهها و مشکلات جسمی و ذهنی را درون خود حل میکند. در این مجموعه، گوی سبز به استعارهای از درمان و رهایی تبدیل شده است، اما در مواجهه با برخی فیگورها، گویی درمییابد که چیزی برای درمان وجود ندارد.
آیا آگاهی بیشتر، الزاماً به معنای زندگی بهتر است؟ آیا دانستنِ همهچیز، دیدنِ همهی کمبودها و آگاه بودن از تمام پیچیدگیهای جهان، ما را شادتر میکند؟ شاید گاهی ندانستن، نه یک نقص، بلکه شکلی از رهایی باشد. و شاید زندگی، با تمام امکانات و فرصتهایی که پیش روی ما قرار داده، از ابتدا مانند فرشی قرمز زیر پایمان پهن شده باشد؛ اما ما آنقدر درگیر نداشتهها و آگاهی از آنچه نیستیم شدهایم که فراموش کردهایم آنچه داریم را ببینیم و قدر بدانیم.






















